مصاحبه/ گفتگوی دبی میلمن با ماسیمو وینلی (Massimo Vignelli)/ قسمت اول

ماسیمو وینلی در ۱۹۳۱، در میلان متولد شد. در میلان و ونیز، در رشته معماری تحصیل کرد. در سال ۱۹۶۰، به همراه لیلا وینلی (همسرش)، استودیوی طراحی و معماری وینلی را در میلان بنا نهاد. در سال ۱۹۷۱ بنیاد وینلی و در سال ۱۹۷۸ شرکت طراحی وینلی را در نیویورک بنا کرد.

کارهای او شامل طراحی گرافیک و برنامه‌های هویت سازمانی، طراحی انتشارات، علائم، طراحی برای نمایشگاه‌ها، مبلمان و طراحی داخلی، طراحی محصول برای شرکت‌ها و سازمان‌های  اروپایی و امریکایی می‌شود.
کارهای او در سرتاسر جهان منتشر شده و به نمایش درآمده‌اند و بخشی از مجموعه‌ی دائمی موزه‌هایی متعدد هستند، از جمله: موزه‌ی مدرن نیویورک، موزه‌ی هنر متروپولیتن نیویورک، موزه‌ی هنر بروکلین، موزه‌ی ملی طراحی کوپر-هویت (Cooper-Hewitt) نیویورک، موزه‌ی هنر دکوراتیو مونتریال، موزه‌ی Die Neue Sammlung در مونیخ، و غیره. او در بسیاری از دانشگاه‌های اصلی امریکا و سایر نقاط جهان سخنرانی و تدریس کرده است. او به مدت ۱۰ سال مدرس دانشگاه طراحی هاروارد بوده است.

Massimo-e-Lella-Vignelli.jpg
ماسیمو و لیلا وینلی

گفتگوی دبی میلمن با ماسیمو وینلی (Massimo Vignelli)

ماسیمو وینلی یکی از معدود طراحان گرافیکی بود که من پیش از قرار مصاحبه، شخصا او را ندیده بودم، و در نتیجه خیلی دستپاچه گفتگویمان را پیش بینی کرده بودم. ولی به هر حال با تمام برنامه ریزی‌ها، در اولین قرارمان ماسیمو معطل من شد. من سهوا تاریخ قرار ملاقات را در تقویم اشتباه یادداشت کرده بودم و تا ساعت‌ها بعد متوجه نشدم که این قرار را از دست داده‌ام. خوشبختانه او این مدت را به قدم زدن  گذرانده  بود  و حتی خیلی بزرگوارانه گفت که بهتر شد که در آن روز ملاقات نکردیم و او زمانی را برای حل و فصل و تصمیم گیری در مورد مسائل خودش گذرانده بود.

این‌ها مشخصه‌های روحی ماسیمو هستند: نشاط، حس شوخ طبعی‌، و بخشندگی. او یکی از  هنرمندان برجسته‌ی زمان ما و انسانی اصیل و محترم است . خیلی شیک، دانشمند، جذاب و دلفریب. بله من گفتم ماسیمو وینلی فردی دلفریب است.
وقتی که او به من پیغامی مبنی بر یادآوری قرار ملاقات از دست داده‌ام فرستاد، به من اطمینان خاطر بخشید که اصلا اشکالی ندارد و می‌توانیم قرار دیگری بگذاریم. با وجود اینکه من خجالت زده و عصبی بودم، قرار بعدی ما خیلی لذت‌بخش بود و ما راجع به عقاید او درباره‌ی عشق، همسر و همکارش لیلا ویگنلی (
Leila Vignelli)، علاقه وافر او به رنگ سیاه، و ارتباط دوستانه‌ای که او با آلن فلچر (Alan Fletcher) داشته است صحبت کردیم.

massimo_calendar.jpg

minimalissimo_stendig02-400x323.jpg
تقویم‌ استندینگ (Stending Calendar)
 سابقه طراحی این تقویم توسط ماسیمو وینلی، به سال
۱۹۶۶ برمی‌گردد. این تقویم با ابعاد تقریبی ۱۲۰×۹۰ سانتی متر، که فقط شامل نوشته می‌شود و فاقد تصویر است، بلافاصله به مجموعه‌ی موزه‌ی هنر مدرن نیویورک راه یافت.  تقویم استندینگ، نتیجه‌ی تدابیر وینلی در بازی با فضای مثبت و منفی حروف و اعداد با (دهمین نسخه) فونت هلوتیکا است.

آیا نوشتن در کار شما اهمیتی دارد و اگر اینطور است، در چه درجه اهمیتی قرار دارد؟
خوب، بله. من مدام در حال نوشتن هستم. البته تسلط من به زبان انگلیسی محدود است و نوشته‌های من هم به همان منوال خواهد بود. ولی از طرفی نوشتن بهتر است؛ حداقل لهجه در آن مشخص نمی‌شود! من نسبت به اینکه به لحاظ احساسی، کلمات مناسب را پیدا کنم خیلی حساس هستم. من متوجه شدم که هنگام نوشتن خیلی بیشتر از صحبت کردن، به صورت خودکار کلمات دقیق و مناسب را پیدا می‌کنم. من می‌خواهم که حتی‌المقدور صحیح‌ترین کلمه را برای بیان آنچه مد نظرم است بیابم.

چرا زندگی در نیویورک را انتخاب کردید؟
داستان آن طولانی است. پاسخ مختصر این است که ما اینجا در امریکا با چند تن از دوستان یک شرکت راه انداخیتم و دفتری در نیویورک تأسیس کردیم. شخصی که قرار بود دفتر را بگرداند، مریض شد. من در آن زمان در میلان زندگی می‌کردم و به نیویورک در رفت و آمد بودم. از اینکه ماهی دوبار پرواز کنم خسته شده بودم و ما [وینلی و همسرش لیلا] تصمیم گرفتیم که برای مدتی در دفتر بمانیم و آنجا را بگردانیم و سپس بازگردیم. ما هنوز پس از گذشت
۴۰ سال اینجاییم.
ما هنوز اینجاییم. نییورک شهر شگفت انگیزی است. مانند یک آهن ربا می‌ماند. من دیگر نمی‌توانم ترکش کنم. چیزی وجود ندارد که بتوان با نیویورک مقایسه کرد. و این درحلی است که حتی زیبا هم نیست... صدها، هزار شهر دیگر هستند که خیلی زیبا ترند. ولی فقط یک نیویورک وجود دارد.

massimo02.jpg
هویت بصری و برندسازی هواپیمایی امریکایی، ۱۹۶۷

فکر می‌کنید چه چیزی وجود دارد که نیویورک را اینقدر استثنایی می‌کند؟
جریان انرژی آن است. طریقی که مردم در آن راه می‌روند، صحبت می‌کنند، زندگی می‌کنند. می‌دانید: در نیویورک مردم همیشه لباس مشکی می‌پوشند.

فکر می‌کنید چرا بیشتر مردم در نیویورک به رنگ مشکی لباس می‌پوشند؟
به خاطر تصویر

می‌توانید بیشتر توضیح بدهید؟
برای شروع بهتر است بگویم، مشکی رنگی کلاسیک است. بهترین رنگ است. هیچ رنگی بهتر از مشکی نیست. رنگ‌های خیلی متنوع دیگری هم وجود دارند، که به گل‌ها و طبیعت تعلق دارند. مشکی رنگی است که ساخته‌ی بشر است. این رنگ واقعا تصویر و انعکاسی از مغز انسان است. این رنگ ذهن است. رنگی لمس ناپدیر است. خیلی کاربردی است. برای
۲۴ ساعت شبانه روز مناسب است. هنگام صبح یا عصر شما می‌توانید مشکی بپوشید. هر رنگ دیگری ممکن است دلالت های ضمنی مختلفی داشته باشد، ولی مشکی برای همه‌ی شرایط مناسب است. خانه‌ی من از مشکی پوشیده شده است.

آیا همه‌ی لباس‌های شما مشکی هستند؟
بله، همیشه. همیشه.

massimo-vignelli04.jpg

massimo01.jpg
پوستر جشن دویست ساله  امریکا، ۱۹۷۶

خوب شما چه موقع تصمیم گرفتید که می‌خواهید یک طراح بشوید؟
وقتی که ۱۴ ساله بودم. واقعا در عنفوان جوانی بودم.

چه اتفاقی افتاد؟
من به منزل یکی از دوستانم رفتم، و مادر او تازه دکور آنجا را تغییر داده بود. و ناگهان، من متوجه شدم که یک نفر مسؤول انجام این کارها بوده است. اتفاقی که افتاد این بود که این امر به شدت مرا جذب کرد. من به خانه رفتم و شروع به طراحی کردم. در این زمینه کتاب و مجله خواندم و اطلاعات بیشتری به دست آوردم  و بیشتر و بیشتر درگیر آن شدم، به طرزی که وقتی
۱۸ ساله بودم دقیقا می‌دانستم که قرار است چه کاره شوم.

پس شما خیلی برای این کار مشتاق بودید؟
بله. این کار واقعا فوق‌العاده است. من شوق سرشاری برای آن دارم. واقعا سرشار. کنجکاوی و اشتیاق. شوقم بیشتر است، ولی کنجکاوی هم به همان نسبت زیاد است.

آیا شما هرگز آرزوی انجام کار دیگری را داشته‌اید؟ یا اینکه همیشه فکر طراح شدن را در سر می‌پروراندید؟
دقیقا. من هرگز فکر انجام کار دیگری به سرم نزد. حتی یکبار در زندگی. هر کتابی که می‌خواندم، هر ترجیحی
 به معماری و طراحی تخصیص داده شده بود. هیچ وقت کتاب تکنولوژی یا فلسفه نخواندم. رمان خیلی به ندرت. من ذهنی لفظی ندارم.

ذهن خود را چطور توصیف می‌کنید؟
تصویری است.

 به نظر شما تفاوت یک ذهن لفظی با یک ذهن تصویری در چیست؟
یک ذهن تصویری به هر چیزی که قابل رؤیت است حساس است و جذب می‌شود و یک ذهن لفظی به هرچیزی که شما بی‌اندیشید. یک ذهن لفظی به مردم علاقه‌مند است. یک ذهن تصویری به اشیاء، مناظر و طبیعت علاقه‌مند است. به این معنی نیست که شما فقط نگاه می‌کنید و فکر نمی‌کنید. البته که فکر هم می‌کنید. ولی یک ذهن لفظی تمایل بیشتری برای اندیشیدن دارد تا ذهن تصویری. اینگونه افراد به خواندن خیلی علاقه‌مند هستند. آنها دوست دارند که مسائل را ازدیدگاهی فسلفی تجزیه و تحلیل کنند.

mUNITED-COLORS-OF-BENETTON.jpg
هویت بصری بنتون (UNITED COLORS OF BENETTON) طراحی شده در سال
۱۹۹۵

آیا فکر می‌کنید که کارهای شما بلافاصله از میان کارهای دیگر قابل تشخیص هستند؟ آیا فکر می‌کنید که سبک خاصی دارید؟
بله و خیر. پس از سال‌ها در معرض دید بودن، از بعضی لحاظ می‌توان گفت بله. کارهای من نظام خاصی دارند. بیانی دقیق و مینیمال. من از رنگ‌های خیلی محدودی استفاده می‌کنم: اغلب مشکی و قرمز. برای من مشکی، مشکی است و قرمز، رنگ است.

و درباره‌ی ترجیح خود در استفاده از تایپ فیس Bodoni بگویید.
Bodoni  یکی از شیک‌ترین و ظریف‌ترین تایپ فیس‌هایی است که تا کنون طراحی شده است. وقتی که من درباره‌ی شیک بودن صحبت می‌کنم، منظورم نوعی وقار عقلانی است.

این وقار عقلانی را چطور توصیف می‌کنید؟
وقار عقلانی برای یک ذهن از دید من، ذهنی است مدام از طریق دانش و تحصیلات، خود را پالایش و تهذیب کند. وقار عقلانی بر خلاف ابتذال عقلانی است. همه ما ابتذال را می‌شناسیم. وقار بر خلاف ابتذال است.

من مجبورم بپرسم: منظورتان از ابتذال چیست؟ 
ابتذال چیزی در زیر فرهنگ و تحصیلات است. هر چیزی که پالایش نشده باشد. البته نمودهایی از فرهنگ بدوی یا فرهنگ قوم و قبیله‌ای وجود دارد که ممکن است کاملا پالایش شده و موقر باشد، ولی به آن پالایش و فرهنگی که مد نظر ماست تعلق ندارد. فرهنگ برآمده از حداقل
۱۰۰۰۰سال است. واقعا می‌توان گفت که وقار عقلانی، محصول فرایند پالایش فرهنگی است. و از طرفی یک مساله خوب راجع به ابتذال، این است که دائم تمایل به کمرنگ شدن و ناپدید شدن دارد.
دوست من امبرتو اکو، کتابی راجع به زیبایی نوشت، و اکنون در حال تألیف کتابی در باب زشتی است. یک بار به من گفت که نوشتن راجع به زشتی خیلی دشوارتر از به تحریر درآوردن زیبایی است. در واقع، در مورد ابتذال هم همین امر صدق می‌کند.

mcalendar_sang.jpg
برگی از یک تقویم

شما فکر می‌کنید که واقعیت طراحی چیست؟
در وهله اول، طراحی، حرفه‌ای است که متوجه همه‌ی امور پیرامون ما می‌شود. سیاست مدارها، حواسشان به ملت‌ها و رسیدگی به چنین مسائلی است- یا حداقل باید باشد. مشغولیت معماران، ساختمان‌ها هستند. طراحان به همه‌ی پدیده‌های اطراف توجه می‌کنند. هر چیزی که وجود دارد – این میز، این صندلی، این لامپ، این قلم- طراحی شده است. همه‌ی اینها، هر کدام توسط شخصی طراحی شده است.
من فکر می‌کنم که وظیفه دارم که کار را به بهترین وجه انجام دهم. این اولویت اول من است. اولویت دوم من این است که با جایگزین کردن چیزهای پالایش شده، از میزان ابتذال بکاهم.
وقتی که ما با مشتری‌ها کار می‌کنیم، از همان ابتدای کار ،کاملا برایشان واضح می‌کنیم که ما قرار نیست چیزهای جلف و مبتذل خلق کنیم. اغلب اوقات، حتی لزومی به گفتن این نیست؛ وقتی که یک مشتری وارد می‌شود، از پیش می‌داند که ما چه کار می‌کنیم، و از ما می‌خواهد که کارش را به همین منوال طراحی کنیم. بنابراین خیلی مجبور نیستیم که بجنگیم! ولی حتی در مواردی که مشتری بخواهد در این مورد بحث کند، می‌تواند ببیند که کار ما چگونه است و آنرا انتخاب کند.
خوب، حال واقعیت طراحی چیست؟ به عقیده‌ی من طراحی، کاستن میزان ابتذال در جهان است. طراحی، جهان را تبدیل به مکان بهتری برای زیستن می‌کند. ولی همه چیز به هم مرتبط است. وسعت مشخصی بین آنچه خوب است، آنچه شیک و موقر است و آنچه پالایش شده است و می‌تواند نمودهای خیلی خیلی زیادی داشته باشد، وجود دارد. الزاما به یک سبک و شیوه نیست. اصلا صحبت ما بر سر سبک نیست، ما راجع به کیفیت صحبت می‌کنیم. سبک، امری ملموس است، کیفیت ناملموس. من راجع به طراحی برای هر چیزی که ما را احاطه کرده است در درجه‌ای از کیفیت صحبت می‌کنم.

شما لغت موقر را در مقابل مبتذل به کار می‌برید. "زیبایی" در کدام قسمت قرار می‌گیرد؟
در سمت وقار.

آیا فکر می‌کنید ممکن است این دو در هم تنیده باشند؟
حتما چنین است. این دو هم زمان و مقارن هستند. ولی
در ابتذال هیچ گونه زیبایی وجود ندارد. ممکن است فریبندگی وجود داشته باشد، ولی زیبایی نیست. یک زن فریبنده هرگز زیبا نیست.

آیا فکر می‌کنید در ابتذال و وقار، میزان برابری از فریبندگی وجود داشته باشد
من علاقه‌ای به ابتذال ندارم. ولی مطمئنا برخی از مردم دارند. خیلی از مردم دارند. به پدیده‌ی لاس وگاس فکر کنید. جذاب است، ولی جذابیت آن در ابتذال آن است. ولی به هر حال جذاب و فریبنده است. من قسم خورده بودم که که هرگز به لاس وگاس نروم، و وقتی که رفتم، هرگز نمی‌خواستم که آنجا را ترک کنم.

فکر می‌کنید که چرا مردم محسور ابتذال می‌شوند؟
زیرا جذب شدن به آن آسان‌تر است. ولی وقتی راجع به وقار صحبت می‌کنم، منظورم فرهیختگی و تزکیه است، و به نظر من وقار، نتیجه‌ی جستجویی پیوسته برای یافتن بهترین و والاترین است و امتناع مداوم از غرقه شدن در هرچیزی که پست و رکیک است. این یک شغل است. (...ادامه دارد)

massimo03.jpg
میز کونو (kono)، طراحی شده توسط بنیاد وینلی برای کاسیگلیانی (casigliani) سال ۱۹۸۵

massimo05.jpg
 میز چراغ فانگو (fungo)، طراحی شده توسط بنیاد وینلی برای ونینی (venini)، سال ۱۹۵۵

/ 0 نظر / 30 بازدید